|
در کلبه ی ما سفره ی ارباب و فقیرانه جدا نیست
|
خنده م میگیره به تبر زنی که زیر سایه درخت ناهار میخوره !!!!!
شاگرد تنبلي ، كه حواسش پي ِ خداست
(نمیدونم از کی)

![]()
گر که زین دنيا برفتم زير خاك
روي خــــاكم بشــكفد يك بوته تاك
چون ننوشيم دمي زان جام پاك
جرعه جرعه ريزدم بر روي خاك
چندی پیش عزیزی از عزیزان اهل خاندان را وداعی تلخ گفتیم و در سقوط هواپیمای ارومیه،
سفر بی بازگشتش را یاحق گفتیم ... و چه تلخ
به یاد پسر عموی عزیزم که برایم مقدس بود و
دوستش داشتم و دارم
رفتــــی و نگاه مـن به راه است هنوز
اشـکی به دل و سینه پر آه است هنوز
رفتـی و نگفتی که به حالم چه گذشت
روزم چو دو نرگست سیاه است هنوز
همیشه به یادتیم
یاد دارم یکی از دوستان به فکرت مشغول بود و به ریاضت مسلول. هر چه کردی کلامی نه موزون اوفتاد و گفتارش نه میمون.
پرسیدمش: مشغلت را علت چیست و مر این کلام نا موزون از بهر چه؟؟
گفت دررنجم تا شعری برانم و کلامی به نظم و گفتاری به وزن :
زاده شد از فکر من این شعر من
حاصل آمد این سخن از فکر من
شیره چون شهد عسل باشد شرین
یک کلام دیگر نمیگویم، همین !!!
به این نظم اکتفا نمودم که :
گويمـــت پند اي پسر خوش دار گوش
همچو مي باشد سخن سر كش به نوش
اينكــــت خـــــواهم بگويم شعر چيست
آنچــــه فرمودي يقيــــن دارم كه نيست
الــــغرض باشد به فــــكر اينــــــجناب
شـــــايدش باشــــد خـــرابات و خراب
ليــــــك پنــــدارم سخن كز دل بخاست
لاجـــــــرم دارد به هــــــر دل انعكاس
آنـــــچه از فكـــرت برآيد، شعر نيست
و آنكه اين سودا به سر باشد تهي است
شعــــــر دل باشد گـــوهر، الماس ناب
گر كه عقلـــی آيدش، كشك است و آب
چـــــون ز دل طـــــــرح منظم ساختي
كن يقيــن در و گـــــــــوهر پرداختــي
زين ســــخن غافل مـــــباش ليكن دريغ
مطمئن باشم كه شمــس است تحت ميغ
تنهايم
بي نشان، خسته و زار
خيره بر رهگذر تيره و تار
كه سواران رفتند
در پي ياور و يار
تا مگر اين دل سودا زدهي سوخته را
از تب خواب نمايد بيدار
نتوان ديد به راه
هيچ مركب، نه صدايي نه سوار
و نه يك لكه غبار
نه دگر دل كه بدارم اميد
نه دگر ديده كه دارم بر راه
نه دگر قطره اشك كه بريزم بر خاك
همچو يك تكهي سنگ
بنشستهم به كنار
دستها بسته و پا مانده ز راه
نفسم
خسته و غمگين و پر از غصه و آه
بشدم همدم يك بوتهي تاك
كه جدا از دگران
و چو من
خسته ز هر سو و كران
ديده او جور و جفا از دوران
زخم دارد به تن و شاخه و جان
ريشه گسترده در اين خاك غريب
سر نهادم به تن خسته تاك
ياد آن عهد كهن
سر به سردامن خاک
غرق در وهم و خيال
رهزن خواب به چشمان تاخت
گوش ليكن شنود درد و غم ياران را
بشنيدم ز يكي شاخه جدا
سخنانش اميد:
از چه غرقي در خويش؟
كشتيانت به گل غصه نشست؟
اشترانت به ره باده گريخت؟
يا كه كالات به دزدان بيابان افتاد؟
تو مگر ياد نداري آيا؟
كه در اين وادي دور
كاروانان گران ميرفتند
و نه يك روز نه شب
تن عريان بيابان تهي از يك دو هزار مركب بود؟
تو مگر ياد نداري آيا؟
قصه ي راوي آن مرد بزرگ:
"كارواني ها!
كاروانسالاري افتاده ست ز پا
چيست تدبير؟ كاروان آيا بماند يا براند؟"
و براندند اشتران
و برفتند راكبان
تا نگردد مردمانش همچو آن شهر كهن
سرد و خاموش شهر سنگستان
گفتمش (چشم ها بسته و در خواب و خيال):
قاضي تقدير
نه چنان خوش پرداخت
هر چه بود نیک و دل آرا و قشنگ بود ولیک
تا به ما وقت رسید
خوش قلم را انداخت
تو دگر چشم چه داری ز دلم؟؟
همه جا سایه ی رنج است و خرابی و تباه
همه چیزش سیهی و مملو از گرد و غبار
نه به جایی بودش راه قرار
نه به درزی بودش راه فرار..."
ناگهان شاخه ش از روی رخم بار ببست
نقش خورشید به چشمم بنشست
بانگ زد :
"ای که فتادی از ره
تو اگر راه رها ميجووي
بايد از روي و رخت بار غبار بزدايي
و برآيي و بجوي گمشده ات
شايد اين نزديكي است
پشت آن تخته ي سنگ
دور آن بوتهخار
يا كه در كنج دلت
هر کجا هست بجوی
و بشوی از دل خود بار غم و تنهایی
گفتمش با دل پر زخم و پریش:
" نقل من از غم و اندوه گران باری نیست
سخن از گم شدن انسان است
که دگر
به سرایی گذری
مردی از مردی خویش
مردی از بوی مرام
معرفت از مردی
نه که هیچش اثری ست
که دگر
مردی و آبرو از دست بشد
که دگر
ریشی از بهر گرو
که بدان ملک سلیمان دادند
تو بگو دشنه و تیغ
بهر حتی زدنش بر رگ غیرت که نشانی دگرش نیست
به پشیزی ندهند
دگر از من تو چه خواهی که در این وادی ننگ
در پی مردی و مردانگی و ذره ی غیرت باشم؟
گفته اند پیشینیان:
ما بسی گردیده ایم از بهر آن
که نشانش به سر قله ی قاف یافته اند
برو بیهوده مکوش
که دگر سیمرغ هم
از نگهداری آن نومید است ......"
درود بر همگان
ممکن بود دیگر درودی در کار نباشد و فی الواقع به خرقه ی اشباح بپیوندیم. ولی خدای - عز و جل - ما را در آعوش لطف قرار داده خطر مر از سرمان سپری شد.....
موت بسی نزدیک است و بی خبر. باشد که در فکر باشیم
همنشین من غارتزده میدیدی کیست
میزدی بانگ فلک تا به فلک زنگ به زنگ
که تفو بر تو محیط شرف آلوده به ننگ
هفت سین وه که چه سینی و چه هفت همه رنگ
سینه ای کشته دل و سوز سرشکی گلرنگ
سرفه های تب و سر سام سکوتی دلتنگ
سفره ای خالی و سر ما و سری بر سر سنگ
آخر ای هموطنان
سالتان باد به صد سال فرحبخش قرین
هفت سین کی به جهان دیده کسی بهتر از این؟
قسمتی از شعر حاجی فیروز اثر کارو
سال جدیدتان سرشار از شادی بادا و سلامتی و سر خوشی...
هر چند که مارا گفته ی جناب کارو دردریان- دام الله عزه- ملکه ی ذهن باشد که فرمودند:
به من آخر چه که نوروز سعید است امروز
کهنه روزم چه بُد آخر که چه باشد نوروز ؟؟؟؟
سالتان به تمامی نیک بادا